از کلاس
تا میدان کار
من علیرضا قیمتیام؛ متولد ۱۳۷۸، بزرگشده یکی از قدیمیترین محلههای تهران. کنکور ریاضی دادم، اما کنجکاوی مدیریت کسبوکار مسیر را عوض کرد: امام صادق، بعد MBA و DBA دانشگاه تهران — و بعد، کار واقعی با تیم و مشتری.
عددها فقط برچسباند؛ مسیر مهم است
اینها رزومه نیستند. هر کدام یک پیچ در تصمیمگیریاند: از انتخاب رشته تا برگشتن درس به جلسه فردا.
سه فصل از یک داستان
اگر فقط یک پاراگراف از من بماند، همین است: علاقه مدیریت، قویتر از نتیجه کنکور بود.
ریاضی خواندم؛ مدیریت را انتخاب کردم
دوران مدرسه را با ریاضی جلو رفتم و در کنکور همان مسیر را رفتم. اما کنجکاوی کسبوکار — اینکه یک تیم چطور تصمیم میگیرد، محصول چطور فروخته میشود، و ارزش چطور قیمت میشود — قویتر از برگه نتیجه بود. برخلاف انتظار خودم در دبیرستان، مدیریت بازرگانی را برداشتم.
امام صادق، بعد تهران
دانشگاه امام صادق زبان مسئله را به من داد. بعد MBA و DBA دانشگاه تهران کمک کرد همان زبان را به تصمیم روزمره وصل کنم: فرض بنویس، معیار بگذار، تاریخ توقف داشته باش. مدرک مقصد نبود؛ ابزار بود.
حالا: نوشتن، گفتوگو، اجرا
گاهنوشتهها و پادکستها برای من ویترین نیستند. تمرین فکر کردن با صدای بلندند — درباره فروش، تیم، برند شخصی و درآمدی که روی کاغذ قشنگ است اما در پرداخت گیر میکند. اگر درسی فقط در جزوه بماند، هیچ برتری نمیسازد.
خط زمان
نه یک رزومه خطی. چند پیچ که اگر امروز برگردم، باز همان را انتخاب میکنم.
تهران، محله قدیمی
متولد یکی از بافتهای قدیمی شهر. بعدها فهمیدم همین شروع — نزدیک آدمها، نه برجسته پشت ویترین — روی مدل کارم اثر گذاشت.
کنکور ریاضی
مسیر رسمی ریاضی بود. مسیر واقعی، سؤالهای مدیریت: سازمان چطور زنده میماند، فروش چطور ساخته میشود.
مدیریت بازرگانی · امام صادق
اینجا چارچوب دیدم: بازار، سازمان، تصمیم. هنوز هم وقتی مسئله گنگ است، به همان عادت برمیگردم — اول مسئله را بنویس، بعد راهحل.
MBA و DBA · دانشگاه تهران
DBA برای من ادامه کلاس نبود. تمرینی بود برای تبدیل تجربه میدان به سؤال پژوهشی، و برگرداندن یافته به جلسه تیم.
نوشتن، پادکست، ساختن
با تیمها و آدمهایی کار میکنم که میخواهند فروش، قیمت و فرهنگ را از شعار به سیستم تبدیل کنند. اگر مسئلهای دارید که روی میز مانده، از همینجا شروع کنیم.
چطور فکر میکنم
اینها شعار اتاق جلسه نیستند. فیلترهاییاند که قبل از پیشنهاد، از خودم میپرسم.
تصمیم قابلبرگشت
داده کامل کمیاب است. تصمیم خوب لزوماً بینقص نیست؛ تصمیمی است که بعداً بشود از آن یاد گرفت.
ارزش، نه ساعت
قیمت داستان ارزش است. اگر نتوانید ارزش را توضیح دهید، هر عددی گران به نظر میرسد.
اول قیف، بعد استخدام
تیم فروش بدون مسیر مشتری فقط شلوغی میسازد. اول سیستم، بعد صندلی.
یک موضوع، یک صدا
برند شخصی یعنی آدمها بدانند برای چه مسئلهای باید سراغ شما بیایند. ثبات بیشتر از تنوع میسازد.
اگر مسئله روی میز مانده، با هم بازش کنیم
فروش، قیمت، تیم یا مسیر شخصی. یک نامه کوتاه کافی است تا بفهمیم اصلاً باید حرف بزنیم یا نه.